تبلیغات
دست نوشته های پسر خورشید
 » امروز ،
 

 

آرشیو وبلاگ

 

صفحات وبلاگ

1 :‌ 2 :‌

 

پیوندهای روزانه

 

لینك دوستان

 

 

 

...::: مے وزد مے بارد مے گردد مے تابد :::...

می وزد،می بارد و می گرددو می تابد

می وزد،می بارد و می گرددو می تابد

هر آدمی دو قلب دارد

قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از آن باخبر است،همان قلبی است که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

 گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود

با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد

دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.

سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم ،

کینه می ورزیم و بد دل می شویم.

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جای نمی شود.

و به جای آنکه بتپد، مے وزد     مے بارد     مے گردد     مے تابد

این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد،

سیاه و سنگ نمی شود ،از دست هم نمی رود.

زلال است و جاری،مثل رود و مثل نسیم .

و آن قدر سبک که هیچ وقت،هیچ جا نمی ماند.

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.

آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی،او دعا می کند،

وقتی تو بد می گویی و بیزاری،او عشق می ورزد،

وقتی تو می رنجی ،او می بخشداین قلب کار خودش را می کند ،

نه به احساست کاری دارد ، نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی

و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.

به خاطر قلب دیگرشان،به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...


نوشته شده توسط پ ب در سه شنبه 5 شهریور 1387    

 

یه جوری نویسی+خاطره روزانه =همینی که میخونی

سلام خدا جون

چطوری ؟

خوش میگذره ؟

خدایا یه مدت هست که دیگه اصلا هیچی به ذهنم نمیاد که بنویسم

به سراج گفتم ، بهم گفت از اینکه نمیتوتی بنویسی بنویس

گفتم بابا 100 تا نوشتم

خدایا شبی دلم یه جوریه

نه گرفته و نه شاد

خیلی بی تفاوت هستم

راستی خدا امروز یه خبر خوبی شنیدم ، خیلی خوشحال شدم ، فقط خدا هواش رو داشتی باشیا

اخه خیلی ارزو میکشیدم که یه روز همچون چیزی پیش بیاد

راستی خدا امروز یه پیتزا رو از دست ما گرفتیا

اخه این سجاد قول داده بود که اگه پرسپولیس ببازه پیتزا مهمون کنه !

به هر حال اینکه یادت باشه پیتزا طلبت دارم ؟!

امروز روز خوبی بود

البته به  دو تا قرض ژلوفن

اخه دندونم بس ناجوانمردان درد میکرد

ولی خدا پدر این قرص ساز ها رو بیامرزه که دندون من رو آروم کرد شبی

راستی خدایا

این سجاد صداش بد روی مخ ادم کار میکنه ها

یه صدای قشنگ مثل خودم بهش بده تا حداقل وقتی میخونه صداش خش دار نباشه

راستی خدا این کی بود شبی به من زنگ زد

از این ادم هاییی که طلب کار ادم هستن

به من میگه چطوری ؟

اخه یکی نیست بهش بگه مگه تو دکتری ؟

راستی خدایا امروز نزدیک بود یکی از بنده هات از دست من و این سجاد ترسو کتک بخوره ها

متیکه خجالت نمیکشه

وسط خیابون شول ، با اون سن از جدم بزرگترش دستی کشیده بیاد پایین دعوا

اخه بگو حاج اقا ، یاد جونیت افتادی یا قبل از ورود به خیابون جتلی ، جکی جانی نگاه کردی ؟!

به خدا ادم میمونه تو کار این زمونه

راستی خدا

شبی خواب زده شدم

احساس میکنم یه نفر از دستم بد شاکی تشریف داره

راستی امروز یه چیز مهم پیش اومد

توقع نداشتم یه نفر بهم پیام بده

باید حالا اون پیام رو سورمه کنم و بمالم به چشمم

راستی شنیدم سورمه خیلی برای چشم مفید تشریف داره ؟!

این حسین شفیعی هم ما رو گر کرده ها

خدایا بچه خوبی ، ولی نمیدونم چرا اینقدر عجول هست

راستی خدایا ، به بعضی ها سلام برسون

امروز وقتی پیروزی با 7 دقیقه وقت اضافه برد ، اول ناراحت شدم و بعدش خوشحال

ناراحت برای اینکه چرا برد

و خوشحال برای اینکه میتونستم به یه بهانه ای به یه نفر اس ام اس بدم

خدایا دیگه گرمم شد

دارم میرم لالا

به همه سلام برسون

از اون فرشته های خوب خوبت

تا اون شیطون  دیونه

خدا الهی عقلش بده

اخه اگه این شیطون نبود من الان این خزعبلات رو قطار نمیکردم پشت سر هم

ما که رفطیم

دوستت دارم یه عالمه

خداحافظ


نوشته شده توسط پ ب در دوشنبه 30 اردیبهشت 1387    

 

-:-تولد پسر خورشید -:-

پسر خورشید

و اول بهمن 1386 شد

 

سال 1368 متولد شدم

 

و یا یه درد سر وارد جهان شد ، یه بچه ای که همون اول دچار بد شانسی شده بود .

 

همون اول انداخته بودنم توی از اتاق سبز ها .......

 

و یا به قول محمد سرویان عزیز :

 

اول بهمن 1368 پسر خورشید طلوع کرد

 

و همینطور  سال های سال گذشت ، و پسر خورشید امروز شد 18 سالش

 

یعنی دیگه بهش نمیگن بچه  !!!

 

حداقل میگن جوون

 

حالا میتونم خیلی کارها رو بکنم

 

ولی خیلی داره حیفم میاد ، دوست دارم بچه باشم

 

اخه وقتی که بچه هستی ، همه روت یه حساب دیگه میکنن

 

دوست دارم بچه باشم که ......

 

ای خدا ، این چه حکمتی تو داری ؟

 

بچه ای که یه زمان 2 -3 کیلو بوده رو بزرگ کردی ، بزرگ کردی ، تا الان که فکر کنم حدود 70- 80 کیلو شده باشه ،

یا کمتر یا بیشتر .....

 

بچه ای که یه زمان نیم متر بوده و حالا داره قدش از حد معمول هم رد میکنه

 

یادمه یه زمان ارزو داشتم تا کلید  برق رو بدون اینکه چیزی بزارم زیر پام روشن کنم ....

 

و حالا دیگه باید خم بشم و کلید رو بزنم !!!


جالبه ها .....

 


 

از دیشب تا حالا تمام دوستان یا پیام گذاشتن و یا sms    یا زنگ

 

به خدا ادم شرمنده میشه اینقدر مرام و معرف میبینه

 

انوقته که ادم به خودش افتخار میکنه

 

یعنی من امروز به خودم افتخار کردم ....   چرا ؟

 

چون یه دوستایی دارم که خداییش تک هستن .

 

به ایرانی بودنم افتخار میکنم

 

خدایا ، تا وقتی که قراره عمر بدون ضرر داشته باشم من رو نگه دار

 

اگه یه وقت دیدی که  زندگی کردنم باعث اینه که یه عده اذیت بشن ، اون روز همون طوری که اوردیم ببرم

 

دوست دارم تا وقتی که روی این زمین هستم ...

 

مفید باشم ، یا حداقل برای کسی مزاحمت نداشته باشم

 

خدایا ، میدونی که چه ارزویی دارم

 

یک ارزو .....

 

اون  یک ارزوم هم اینه که همه ارزو هام که خوبه رو برآورده کنی ....

 

خدایا خیلی پرووو هستم !


میدونم

 


 

ولی تو که خیلی خوبی !

 

قرار هم نیست چیزی ازت کم بشه ...

 

پس خداجونم منتظرتما !!!


خدا جون ممنونم ،  یه کادو خوشکل هم امروز بهم دادی

 


 

ممنونم ازت

 

خدا جون من برم

 

باید برم اماده بشم

 

اخه میدونی که تئاتر دارم

 

دوستت دارم خدا


نوشته شده توسط پ ب در دوشنبه 1 بهمن 1386    

 

سلام

سلام دوستان عزیز
ممنونم از دوستانی که نظر خودشون رو دادن
راستش به دلیل اینکه یه مقدار این میهن بلاگ جدید گیر داره ، مجبور شدم برگردم به همون میهن بلاگ قدیم
البته این میهن بلاگ یه چیز های خوبی داره که اون میهن بلاگ قدیم نداره
ولی دیگه موندم چی کار کنم
الان بنده در این وبلاگ فعالیت میکنم
www.sun-boy.coo.ir

ولی شاید این رو انتقال دادم به این یکی
لطفا نظر بدید و من رو راهنمایی کنید


نوشته شده توسط پ ب در شنبه 22 دی 1386    

 

خدایم /خودم / قلمم

.......................::: خدایم :::.......................



حال ندارم

آنقدر که دیگر حال ندارم

صدایم نمی کند

همانطور که من صدایش نمی کنم

تازگی ها از وقتی که دیگر نمی سوزم

سوز هم ندارم

خدا قهر میکند !

وقتی که با او قهر می کنی .


.......................:::  خودم  :::.......................



دلم به قلمم گره خورده بود

قلم به غیر نمی زدم

چون دلم به غیر نمی رفت

دل به غیر بستم

و

حالا قلمم هم برای غیر می سراید


.......................:::  قلمم  :::.......................



روزی را که

همه نوشته هایم برای مخاطب بود

را یاد دارم

ولی الانی که مخاطب نوشته هایم هستم

آه دارم


نوشته شده توسط پ ب در چهارشنبه 28 آذر 1386    

 

ترس از چه داشت مگر؟

ترس از چه داشت مگر؟

 

اصلا چه بود آن مخاطب

 

که در درگاهش

 

نفست هم به مانند کلامت ، هم می رفت

 

میگفت که تمام خلقت است او

 

چشمانش مانند اسمان بی کران است

 

رویش هم سان کویر ارامش به قلبت می چکاند  

 

کلامش همه ی ترانه ی های زیبای نخوانده شده  است

 

لبخندش  شکفتن زیباترین گل گلزار طبیعت را تصویر میکند  

 

قدم زدنش گرد بادیست که دل را از جا میکند

 

قامتش استوار ترین قله را هم مجذوب کرده

 

او میگفت که تمام خلقت است او

 

گفتم که چه می خواهی در کلام اول برش عرضه داری

 

گفت نگاه

 

گفتمش بعد از نگاه

 

فتبارک الله بخوان برایش

 

و در دلت برایش اسپند بسوزان

 

برای زخم چشم نا مردمان ِدیده دریده

نویسنده : پسر خورشید


نوشته شده توسط پ ب در چهارشنبه 28 آذر 1386    

 

(27 آذر 1386 ساعت 23:47)


وا ، که چقدر بعضی ها میخوان بگن ، ما اخرشیم ، اما نمیدونن ، اخرش کجاست " قابل توجه بعضی ها "

مثل همیشه خدا رو شکر از خواب بیدار شدم

بعد از خورد صبحانه در محضر خاله عزیز " مامان سراج "

به دنبال تصادف دیشب رفتم

نمیدونید که این مشاین چی شده بود

درب و داغون ، یعنی فکر کنم یک ملیونی خرج روی دست پدر گرامی بندازه

خلاصه اینکه ، رفتم ببینم ، که چند روزه میتونه ماشین رو درست کنه و از این جور حرف ها

بعدش راه افتادم اومدم منزل ، یه مقدار به قول معروف ته بندی کردم و نشستم به پای کامپیوتر

اندکی طراحی کردم و بعدش هم اهنگ گوش دادم

ساعت 3.50 بود که اماده شدم ، تا برم تئاتر ، مثل همیشه

امید sms زد که امروز روز اخر جشنواره است ، میای یا نه

من هم  که ارادت خاصی به امید دارم ، گفتم چشم داش امید

برای همین بعد از تئاتر رفتم جشنواره

یه سوژه درست و حسابی از محمد سرویان گرفتم ، که انشالله اگه حسش بود ف اون رو آپلود میکنم تا همه ببین ، که این

محمد سرویان ، عجب مار مولکی

توی جشنواره از اول تا اخر داشت با موبایلش حرف میزد ، حالا کی بود بماند

ولی ، من  این صحنه ها رو فیلم برداری کردم که حالا  اگه مجوزش صادر شد ، پخشش میکنیم

خلاصه اینکه توی جشنواره هم یه مقدار  مسخره بازی با این محمد و امید و محمد پاکزاد در اوردیم و بعد از قرائت 4 تا اسم

بنده برگ خودم رو حراج کردم و رو به سوی خانه حرکت کردم

و الان  هم در محضر سراج (ع) قرار دارم

و سراج هم کم کم داره خوابش میبره

والسلام

دیدی تا اخرش ، هم صدام خوب میو مد ، مردم برن یاد بگیرن ، که هی نگن 1 2 3  امتحان میشه


نوشته شده توسط پ ب در چهارشنبه 28 آذر 1386    

 

(26 آذر 1386 ساعت 20:38)

باز هم مثل همیشه صبح ساعت 6.10 از خواب پریدم 02sebastian_results.gif

دیگه ، اینقدر ، ما بد بخت شدیم ، که باید جارو کنیم

خلاصه خونه رو جارو کردیم...

و بعدش هم ساعت 8.55 راه افتادیم رفتیم به سوی کلاس

اخه نکه ما خیلی امنیتی هستیم ، رفتیم جلسه ، بابت کار گروه

بعد نشستیم و حدود 30 دقیقه ، غیبت کردیم

اینقدر حال کردیم که نگووو ، اخه نمیدونید ، این غیبت ها چه حالی میده 29.gif

خلاصه غیبت که تموم شد ، رفتیم سر اصل مطلب

نکه میخواد گروهمون شبکه یزد رو متحول کنه 159.gif

نشستیم تا ساعت 1.20 صحبت کردن ، و اینکه چه کاری کنیم تا برنامه ما قشنگ تر بشه  41.gif

بعدش راه افتادم اومدم خونه

خونه داش محمدمون مهمون بودیم

گفتیم و

خندیدیم و

نرخصیدیم ......

بعدش راه افتادم رفتم ، تمرین تئاتر ، البته ساعت 4 باید تئاتر باشم که من ساعت 5.30 رفتم

کارگردان گفت : یه نگاه به ساعتت بنداز 166.gif

دیدم ، بله خیلی دیر اومدم ، یه معذرت خواهی کوچیک کردم و ادامه کار

ساعت 6 راه افتادم اومدم خونه ،

اخه میدونی چیه ، داداش مجیدم ، داشت برمیگشت تهران  20.gif

ولی الان خوشحالم چون ، 15 روز دیگه بر میگرده ، اخه کار داره

ساعت 7.30 ، داداشم اینات راه افتادن که برن راه آهن

که دیدم داداشم ساعت 8 اومد خونه

گفتم چقدر زود رفتی و برگشتی 29.gif

حالا نگووو ، تصادف کرده بودن 109.gif

البته داش مجیدمون ، با تاکسی رفت راه اهن

ولی اینطوری که الان داداشم داره ، تعریف میکنه ، مثل اینکه حسابی ماشین داغون شده 114.gif

این هم از امروز

نمیدونم ، فردا چی قراره بشه ، روز خوبی هست ، یا نه !!!؟؟؟؟

میبینید ، چقدر داره دنیا ، زود میگذره 15gina_results.gif

یه روز پسر خورشید 8 سالش بود و الان 17 و خرده ای سالشه

و هر روز داره ، به هیجده سالگیم نزدیک میشه

ولی عجب زندگی ادم داره

این خاطره ها یه زمانی برای ادم  چی میشن :bz

خدایا چنان کن سرانجام کار ×××× تو خشنود باشی و ما رستگار

110.gif  ساعت 8.26 
 



نوشته شده توسط پ ب در چهارشنبه 28 آذر 1386    

 

آخرین ارسال ها